1390/08/18     فصل دوم نظرات  0 نظر

فصل دوم – كوه دماوند، كوه اساطيري و مينوي

بخش اول: اهميت و مقام كوه مقدس و مينوي

كوه بلندترين و مرتفع ترين نقطه ي زمين و داراي ارزشهاي رمزي و مذهبي بي شمار است. در اساطير اكثر ملل كوهي مقدس وجود دارد كه داراي اهميت مذهبي است.در قديمي ترين افسانه هاي مربوط به آفرينش، كوه نخستين مخلوق است و در عقيده ملت هاي ابتدايي كوه نگهبان و منبع قواي حيات و داراي نيروي توليدو سرچشمه ي زندگي و مظهر حاصلخيزي و فراواني بود. بطوريكه نقش كوه بصورت هندسي بر روي سفالينه هاي پيش از تاريخ ديده مي شود. مردم بين النهرين معتقد بودند كه كوه « زادبوم» است وآسمان و زمين را به هم مي پيوندد. (الياده، 1372، ص 106) در اسطوره طوفان پس از هفت روز طوفان، سرانجام كشتي بر كوه « ني سير» به گل مي نشيند و تمامي بشر به خاك باز مي گردند. ( هنري هوك، 1372، ص 63) بر استوانه اي كه در بين النهرين بدست آمده و متعلق به دوران شاه گودآ است ابن عبارت  كتابت شده: « اطاق (خدا) كه وي (شاه) ساخته است، همانند كوهستان كيهان بود» زيگورات در بين النهرين به معناي حقيقي كلمه كوهستان كيهاني يعني تصويري رمزي از كيهان بود. برحسب روايات بين النهرين ، انسان در ناف زمين، در جايي كه پيوند ميان آُسمان و زمين برقرار است، آفريده شده است. معابد و برجهاي مقدس و شهرها نيز به مانند قله ي كوهستان جهان ساخته شده اند، نامهايي چون « كوه خانه» ، « خانه كوه همه سرزمينها» در بين النهرين گواه اين است كه اماكن مقدس همانند كوه ساخته شده اند.(الياده ، 1372، ص 352 و 354) بنابر اساطير هندوكوه Meru درمركز جهان سر بركشيده است و برفرازش، ستاره قطبي نورافشان است. اقوام اورالي – آلتائي نيز كوهي مركزي sumbur يا sumur نام دارند كه بر قله اش ستاره قطبي آويزان است. از نظر مسيحيان، جلجتا در مركز عالم واقع است، زيرا قله كوه جهان و نيز جايي است كه حضرت آدم (ع) در آنجا آفريده شده است. (الياده، 1372، ص 106 و 107)

در اساطير يونان كوه المپ مقر خداي خدايان زئوس بود. ( جان ناس، 1372، ص 84) كوه فوجي ياما در ژاپن مقام و اهميت بسياري در تاريخ افسانه‌اي و اساطيري دارد و قبله آمال هنرمندان و روحانيان است و هر ساله هزاران تن به زيارت آن مي‌روند. (ويل دورانت، 1370، ص 849) در ژاپن كوه انتاكه در استان ناگانو است، قله‌اي مقدس به شمار مي‌رود. اين قله آتش‌فشاني نيمه فعال كه به ارتفاع سه هزار متر از سطح دريا قرار دارد، از رستنگاه درختان بالاتر است و سربه ابرها مي‌سايد، يك كامي Kami يا خداي شينتو محسوب مي‌شود و از دور مي‌توان آن را ستايش كرد. يعني از زيارتگاهي كوچكي كه در دامنة كوه است. گروه‌هاي بسياري از مؤمنان ترجيح مي‌دهند كه پياده صعود دشوار  تا قله را انجام دهند. بسياري از زايران جامه سپيدي به تن مي‌كنند كه شبيه جامه زائر بودايي است. كساني كه به قله انتاكه صعود مي‌كنند، معمولاً اين نظر را مي‌پذيرند كه دشواري صعود سجايايي را مي‌پروراند و سبب مي‌شود كه زائر باقي عمر را با قدرتي بيشتر در جهت مثبت سپري كند. (پيام يونسكو، 1374، ص 13) در روايات بودايي، خلقت از قله اي، يعني از نقطه ي مركزي كه رفيع و متعال است، آغاز مي شود.معبد بودايي بورو بودور ( بارابودور) واقع در جزيره جاوه اندونزي، يكي از زيباترين بناهاي عظيم و شكوهمند آسياست كه به شكل كوهستان ساخته شده است. زائر طبقه به طبقه بالا مي رود تا به رفيع ترين فضاي آئيني به مركز عالم نزديك مي شود و در ايوان فوقاني معبد از مرتبه عالم خاكي مي رهد و به فضايي برتر از فضاي دنيوي مي رسد. (الياده ، 1372، ص 107) .

روايت شده كه حضرت آدم (ع) بر نزديكترين كوهي از كوههاي زمين به بهشت كه در سرزمين هند بود هبوط كرد و نيز گفته شده كه حضرت آدم (ع) بر كوه ابوقبيس در مكه فرود آمد و به غاري در آن كوه رفته وآن را غار گنج ناميدو از خدا خواست كه آن را مقدس نگاهدارد. (تاريخ يعقوبي، ج1، ص 4) در تاريخ طبري روايت شده كه حضرت آدم (ع) بر قله كوهي مقدس بنام بوذر در سرنديب سرمين هند فرود آمد كه از همه قله هاي جبال به آسمان نزديكتر است و وقتي كه حضرت آدم (ع) در آن كوه جاي گرفت، پايش بر كوه و سرش در آسمان بودو تسبيح فرشته ها را مي شنيد و با آن انس گرفته بود و فرشتگان از او بيم داشتند، به همين جهت قامت آدم كاهش يافت.( طبري، ج1، ص 73) و نيز روايت شده كه حضرت آدم(ع) ، خانه كعبه را از پنج كوه، طور سينا، طور زيتون، لبنان وجودي و پايه ها را از كوه حرا ساخت و آنگاه به سرزمين هند بازگشت و بر كوه بوذ مُرد.( طبري، ج1، ص 73) و آورده كه قابيل پس از كشتن برادرش دست خواهرش را گرفت و از كوه مقد بوذ فرود آمد و حضرت آدم(ع) به قابيل گفت:« برو كه پيوسته ترسان خواهي بود و از هيچ كس  در امان نخواهي بود» ( طبري، ج 1، ص 91) فرود آمدن از كوه وزميني شدن كه درواقع به معني رها شدن از حالت قدسي و مادي بودن است،  همواره منع مي شد.  انوش فرزند شيث پيامبر، فرود فرزندان خود را از كوه مقدس و به نزد قابيل رفتن منع كرد. اما سرانجام همه به زمين و نزد فرزندان قابيل سرازير شدند.( يعقوبي، ج1، ص 10-8)

آورده‌اند كشتي نوح در ماه محرم بر كوه جودي در ناحيه موصل قرار گرفت و نوح بر بالاي اين كوه مسجد ساخت. (يعقوبي ، ج 1، ص 13) روايت شده كه حضرت آدم (ع) در كوه جليل خانه داشت و آب طوفان مرتبه اول از آن خانه جوشيد. (برهان قاطع و دهخدا) به اعتقاد بعضي از شيعيان درباره كوه رضوان كه در نزديكي مكه قرار دارد، اين است كه امام مهدي ( عج) در آن كوه قرار دارند بود و به وقت موعود، از آنجا بيرون خواهند آمد. از ديگر گروه‌هاي مقدس و متبرك كوه احزاب است كه در ميان شمال و و مغرب واقع شده و پيش از زمان بعثت، پيامبر اسلام در آنجا عبادت مي‌كره اند و وحي نيز به آن حضرت در آن منزل متبرك نازل شده است. و نيز آورده‌اند جبل الروضه كه روضه اي از روضات بهشت است، در نزديكي مصر واقع شده ، كوهي مقدس است كه در زمان خليفه عمر خريداري كردند، به دست مسلمانان شد. اول كسي از مسلمانان كه بر آن كوه مدفون شد، عامري مغافربود. در اين كوه گوسفندان بسيار باشد و هيچ كس معترض ايشان نشود. (روضة الصفا، ج 1، ص 422) كوه رزيتا كه در نزديكي راس عين، كنار پل خابور، كوهي مقدس است. بر فراز اين كوه ، درخت زيتوني است كه از باران آب مي‌خورد و بدين جهت آن را طور رزيتا ناميده‌اند. از فضايل بيت‌المقدس آن است كه طور رزيتا در آنجاست و در آن هفتاد هزار پيغمبر است گرسنگي و برهنگي مرده‌اند و آن كوه مشرف بر مسجد  القصي است و ميان آن دو وادي جهنم واقع است و از آنجا عيسي بن مريم (ع) 0به آسمان شده و صراط نيز بر آن استوار است. (ياحقي، 1369، ص 296 ) و به روايتي حضرت آدم (ع) به كوه « دهوبر» در سرانديب هندوستان فرود آمد. اسدي در گرشاسب نامه توصيفي خيره‌كننده از اين كوه به دست مي‌دهد:

به كوه دهو برگرفتند راه / چو كوهي بلنديش بر چرخ ماه

كه گويند آدم چو فرمان بهشت / بر آن كوه برز اوفتاد از بهشت

نشان كف پايش آنجا تمام / بديد هر پي چو هفتاد گل

مسلمانان نقش قدم انسان در سنگ اين كوه را جاي پاي حضرت آدم ( ع) و بودائيان، اين نقش را قدم بودا مي‌دانند و در ماه مارس كه سالگرد بوداست، در آنجا ضمن انجام مراسمي به عبادت مي‌پردازند. ( مجمل التواريخ القصص ، ص 466) ( ياحقي، 1369، ص 244) از پيامبر اسلام نقل شده است كه خجسته ترين مكانهايي كه مردم به سوي آن مي شتابند مكه و مسجدالنبي در مدينه و مسجدالقصي و جزيره سرنديب است كه پدرو مادر آدم برآن فرود آمد. طبري (تفسير، 1/61) آورده كه گور آدم و حوا به بيت المقدس نهاده شد.( ياحقي، 1369، ص 244) طور سينا يا سينين كه كوه بيت المقدس نيز ناميده مي شود، بين مصر و ايله در نزديكي مدين قرار داردو در مجاورت آن وادي مقدس يا وادي طور واقع است.حضرت موسي (ع) با هفتاد تن به اين كوه رفت و يك ماه آنجا روزه داشت، خداوند ده روز ديگر بر آن مزيد كرد. اين هفتاد تن براي آن رفتند كه صداي خدا را بشنوند و بني اسرائيل را گواه باشد. چون موسي به كوه برآمد در ميان ابري سفيد ناپديد شد و خداي با عظمت خويش با موسي سخن گفت و تورات را به همراه الواح نبشته بر او فرستاد. اين كوه ، اولين كوهي بود كه خدا را سجود كرد. از پيامبر اسلام (ص) نقل شده كه فرمود: « سيد عربم و كه سيد همه شهرهاست و طور سينا سيد همة كوه‌ها ست و جبرئيل سيد همه فرشتگان است.» (ياحقي، 1369، ص 297) بنا بر روايتي سرزمين فلسطين به جهت آنكه در بلندترين مكان و هم‌جوار با قله كيهان واقع شده ، در طوفان غرق نشد. (الياده، 1372، ص 351 و 352) كوه قاف نيز، كوهي مقدس و مينوي است. در رساله ي عقل سرخ آمده است: « كوه قاف گرد جهان درآمده است»(رساله ي عقل سرخ، ص 3) و در عجايب نامه آمده است كه سيمرغ، شاه مرغان در كوه قاف خانه دارد. در گرشاسب نامه اسدي هم آمده  كه كوه قاف جايگاه سيمرغ است:

بر آنگونه زد نعره در كوه قاف / كه سيمرغ بگريخت از كوه قاف

در مجمع التواريخ و القصص ( ص 470) آمده است: «  پيروان كوه قاف كه خداوند عز و علا گرد دنيا آفريده است و آنجا طبايع و اركان نباشد و تأثير نكند و مختصر در اين دايره رقمي‌ زده  شدو جايگاه قبة الارض آن كه بلندترين كوه خاكيست و مركز وحد كعبه معظم و جزيره عرب و سد ياجوج و ماجوج و حد تركان و جزيره سرنديب و چين و منبع رود نيل و جيحون بيرون از جمله كوهها  تا حد هرچه معلوم شود»

در داستان منطق‌الطير عطار، مرغاني را مي‌بينيم كه همگي اجتماع مي‌كنند و با راهنمايي هدهد به سوي كوه قاف حركت مي‌كنند تا سيمرغ را كه در كوه قاف است، پيدا كنند: هست ما را پادشاهي بي خلاف - در پس كوهي كه باشد كوه قاف

سرانجام صدهزاران مرغ تنها سي تن بي بال و پر، رنجور و سست ، دل‌شكسته و نا تندرست به كوه قاف رسيدند. اين عده قليل وقتي بر بالاي كوه آمدند، روشنايي خيره كننده‌اي ديدند، اما سرانجام ديدند از مرغ خبري نيست و متوجه شدند كه سيمرغ حقيقي خودشان هستند. (منطق‌الطير، 1368) در ترجمه تفسير طبري در قصه اصحاب كهف مي‌بينيم كه هفت تن كه بر خلاف بت‌پرستان روزگار خود، خداوند عزوجل را برگزيده بودند، از دست پادشاه وقت به كوه گريخته‌ و درغار كهف پناهنده شدند، به قدرت خداوند در غاربسته شد و در آنجا به خواب رفتند و سپس بعد از گذشت سيصد سال دوباره از خواب بيدار شدند ، اما دوباره با دعا به درگاه خداوند در همان‌جا به خواب ابدي فرو رفتند. (ترجمه تفسير طبري، 1339)

براساس اعتقادات ايرانيان باستان، آسمان و زمين در آغاز كوهي بود كه پايه ي آن زمينو قله ي آن آسمان بود. بنا بر اين اعتقاد كوه اصلي ، كوه البرز بود كه هشتصدسال طول كشيد تا از زمين به در آمد. دويست سال طول كشيد تا به ستاره پايه ( نام طبقات مختلف آُمان) رسيد ودويست سال تا ماه پايه و دويست سال تا خورشيد پايه و دويست سال ديگر هم طول كشيد تا به منتهي اليه آسمان رسيدند. بدين گونه اين كوه ميان كيهان كشيده شده است. در حالي كه پايه آن به آسمان در جايي كه جهان را احاطه كرده پيوسته است. ريشه هاي اين كوه كيهاني در زيرزمين پراكنده است و آن را به هم پيوسته نگاه مي دارد وازاين ريشه ها، همه كوههاي ديگر سربر مي آورند.ئر وسط اين كوه « تيره» كه قله البرز است قرار داردواز آنجا تا به عرض پل چينوت كشيده شده كه روان ها پس از مرگ ، در سفر خود به سوي بهشت يا دوزخ است كه در آنجا ديوان با هم به گفتگو مشغول اند. ( هلينز، 1371، ص 137) به موجب اوستا البرز نخستين زمين و محيط بر همه ممالك است.( بهار، 1362، ص 97) در اسطوره دين زرتشتي كه در شاهنامه فردوسي آمده، كيومرث كه اولين انسان روي زمين است، به صورت نخستين شاهي كه در همه ي جهان فرمانروايي داشت ظاهر مي شود و مسكن او در كوه بود و به صورت كسي كه پوست پلنگ بر تن دارد تصوير مي شود.پسر كيومرث بنام سيامك در كوه به راز و نياز با خدا مشغول بود و سرانجام توسط ديوان كشته مي شود. ( روضة الصفا ، ج1، ص 496) در شاهنامه فردوسي ، سام فرزند سپيدموي خود، زال را در دامن كوه البرز رها مي كند و سيمرغ كه بر فراز كوه البرز لانه دارد، اور ا مي يابد و پرورش مي دهد.سروش از چهره هاي محبوب دين زرتشتي و ايزدي است كه در همه آيين هاي ديني حضور دارد، بر فراز كوه البرز كاخي دارد با هزاران ستون كه ازدرون، خود به خود روشن است و از بيرون، از ستارگان نور مي گيرد. (هلينز، 1371، ص 77) ( آموزگار ، 1374، ص 61) بنابر متون پهلوي كيكاوس كه بر هفت كشور و بر آدميان فرمانروايي مطلق مي يابد بر سر كوه البرز هفت خانه مي سازد كه ازاين خانه ها او بر همه، حتي ديوان مازندران حكومت مي كند.( آموزگار، 1374، ص 61) و نيز بنابر شاهنامه كيقباد در كاخي باشكوه در البرز مي زيست و مهر كه از خدايان مهم ايران و سرزمينهاي ديگر كه خداي پيمان است و پيمان ها و نظم و راستي را نگاهباني مي كند.جاي او بر بالاي كوه البرز است.(آموزگار، 1374، ص 19) اورامزدا براي ايزد مهر بالاي البرز آرامگاه ساخت و مهر فرشته فروغ، نخستين ايزد مينوي، پيش از برآمدن خورشيد از كوه البرز در سراسر ممالك آريايي مي تابد. ( يشت ها، مهر يشت، بند 50) درياي فراخكرد يا وروكشه يا درياي بي انتهاي كيهاني كه دريايي اسطوره اي است و يك سوم زمين را شامل مي شود، در كنار كوه البرز قرار دارد. ( آموزگار، 1374، ص 20) هرودت آورده كه ايرانيان باستان بر بلندترين قله هاي كوهها بالا مي روند و براي زئوس قرباني مي كنند، آنان تمام گنبد آسمان را زئوس مي نامند. ( هلينز ، 1371، ص 31) بنابر روايتي زردشت، پس از عمر طولاني در كوه البرز درگذشت.

بنابر روايات اساطيرِي، اهريمن به منظور رقابت با آفرينش اهورامزدا زمين را بشكافت و در قسمت وسطي آن جاي گرفت. آنگاه زمين به لرزه درآمد و نخست البرز كوه سر از خاك برآورد و آنگاه ساير كوهها از ريشه و بنيان البرز پديد آمدند. خورشيدو ماه و ستارگان گرداگرد البرز مي گردند. بالاي قله ها ي آن نه شب است و نه تاريكي، نه باد سرد و نه باد گرم. ايزد ناهيد كه خود به سرشاري تمام رودهاي عالم است، از قله همين كوه بر زمين روان مي شود، گياه « هوم» نيز در اين قله نشانده شده است. در اوستا محل طلوع و غروب خورشيد البرز دانسته شدها ست. هوشنگ پيشدادي براي ناهيد در بالاي كوه البرز، اسب و گاو و گوسفنداني قرباني كرد. جمشيد در كوه البرز قصري باشكوه بنا كرد. هنگ افراسياب در نزديكي كوهي بود كه هوم (عابد معروف) در آنجا به پرستش حق مشغول بود. كوه مزبور را همان البرز دانسته اند.(ياحقي، 1369، ص 99) ( ري باستان، ج 2، ص 674) در ادبيات فارسي از كوه البرز بسيار ياد شده ، هر يك از شاعران به مناسبتي از اين كوه ياد كرده اند.

بنابراين كوه مقدس، مرتفع ترين و بلندترين نقطه زمين و مركز عالم محسوب مي شد و جايي است كه آسمان وزمين را به هم مي پيوندند و به همين جهت مناطق ممتاز و مخصوص به كوه شباهت داشته و خود مركز شده اند. بسياري از مكانهاي مذهبي چون زيگوراتها و معابد و مقابر و مكانهاي مذهبي همچون كوه ساخته شده اند كه تصويري رمزي از كيهان بود و بايد گفت كه معبد خود تصوير كيهان است كه به صورت كوهي ساختگي بنا شده است. (الياده، 1372، ص 107 و 108 ، 351 و 352) كوه مقدس بود، چون مركز عالم تصور مي شد و خلقت هم كه بنابر روايتي از اين مركز كه نقطه ي متعال و رفيع است ، آغاز شده است. پس كوه فضيلت قدسي دارد و لبريز از قواي قدسي است. كوه در مقايسه با هر مكاني به آسمان نزديكتر است، پس به همين جهت صاحب قداست است.همه خدايان آسماني بر بلنديها و كوهها اقامت دارند.كوه نقطه ي تلاقي آسمان وزمين و بنابراين « مركز» نقطه اي كه محور عالم از آن مي گذرد و جايي است آكنده از قداست ومحلي كه گذار از هر منطقه كيهان به مناطق ديگرش در آنجا واقعيت مي يابد، تلقي شده است.مناطق فوقاني ، لبريز از قواي قدسي است.هر چه و هر كس كه به آسمان نزديك است از برتري بهره مند است.« بلند» و « رفيع» با برتر و متعال و فوق انساني همسان و همسنگ شده است. بنابراين قداست آسمان باعث قداست بلندي و ارتفاع كه كوه بلندترين و مرتفع ترين نقطه ي زمين مي باشد، شده است.(الياده، 1372، ص 106 و 107) بدين ترتيب كوه تجلي قداست و مكاني است لبريز از قواي قدسي و شايد بتوان گفت كه محل الهام گرفتن پيامبران در كوه از سوي  خداي يكتا، به جهت قدسي بودن و نزديك بودن به عالم قدسي و الوهيت است.

سرانجام سخن اينكه كوه از ديدگاه تجسمي بسيار شايان توجه است.كوه از اين ديدگاه ، حجمي است كامل و چشم نواز، بطوريكه ارتفاع و عظمت آن، آدمي را معطوف مي دارد و از هر منظر كه به آن نگاه كني، شايسته ي ديدار است و چشم بيننده را از پايين ترين نقطه ي خاك يعني عالم مادي به سوي بالاترين نقطه اي كه سر به آسمان بي انتها يعني عالم قدسي دارد، مي كشاند. به عبارت ديگر كوه آن مجسمه اي است كه از هر سوي به آن بنگري، قدرت تصويري آن ذهن و چشم بيننده را مجذوب خويش مي سازد. كوه عظمت و بزرگي اش به گونه اي است كه اجازه گردش مربع به گرداگردش را نمي دهد، اما به زحمت مي توان دريافت كه دنيايي است، در پس آنچه پيش روي بوده است.چنين است كه با صلابت و درشتي هر لحظه ديگرگونه، شكلي به خود مي گيرد و به مدد نور ديگرگونه صورتي نمايان مي شود. كوه حجمي است كه صورت آن بي شمارو خارج از اندازه است.

 

بخش دوم: اهميت ومقام كوه د ماوند

چكاد بلند و رفيع كوه البرز، كوه دماوند  است. يعني بلندتر و مرتفع‌تر از اين كوه در ميان كوه‌هاي البرز، ديده نمي‌شود. همان طور كه پيش از اين گذشت، كوه البرز هم يك كوه مقدس و مينوي است و داستان‌ها و روايت‌هاي بسياري را به خود اختصاص داده است. مرحوم پورداود دربارة اين كوه نوشته است: «آن‌چناني كه از بسياري بارهاي ديناميكي بر مي‌آيد، اينك كوه، كوه مينوي « معنوي يا جهان روحاني» است. كوه دماوند كه بلندترين قله البرز به حساب مي‌آيد، همانند كوه البرز، روايت‌هاي اساطيري و افسانه‌اي بسياري را در پهنه گسترده خويش پرورانده است.»

كوه دماوند، قابل مقايسه با بسياري از كوه‌هاي جهان از جمله كوه فوجي ياما در ژاپن است. اين كوه همچون فوجي ياما در اذهان مردم تأثير بسياري نهاده به گونه‌اي كه صحنه شماري از رويدادهاي اساطيري و افسانه‌اي در تاريخ روايي ايران شده و علاوه بر اين داستان‌ها و افسانه‌هايي كه درباره آن ساخته و پرداخته‌اند به طور شفاهي سينه به سينه نقل شده و در گوشه ذهن مردم جاي گرفته‌اند، به گونه‌اي كه هنوز هم از آن‌ها ياد مي‌شود. اين كوه بسياري از رخدادهاي مينوي و زميني را در پهنه گسترده خويش پرورانده و ياد دار و يادگار باورهاي ديرينه‌ گرديده به يك‌باره آيين و اسطوره و تاريخ را درنورديده و خود مبدل به نمادي يگانه شده، به‌طوري‌كه علاوه بر ادبيات كهن، بر ادبيات معاصر فارسي نيز راه يافته و هر يك از شاعران به مناسبتي از اين كوه ياد نموده‌اند.

عظمت و شكوه كوه دماوند هم در ذهن‌ها را به خود مشغول داشته و به مرور ايام هاله‌اي به دور خود پيچيده به طوري كه جغرافيا نويسان كهن از كوه دماوند به عنوان مكاني غير قابل دسترسي ياد كرده‌اند. به راستي چرا اين كوه به عنوان صحنه ي شماري از رويدادهاي اساطيري و افسانه‌اي انتخاب شده است؟

بلندترين و مرتفع‌ترين چكاد البرز، قله هميشه پوشيده از برف دماوند است و طبيعتاً از هر جاي ديگر كوه البرز اين قله به آسمان نزديك‌تر است و به جهت همين نزديكي به آسمان، آسماني كه آكنده از قواي قدسي و روحاني است، همانند كوه البرز، صاحب قداست شده و از قواي قدسي بهره‌مند گرديده و بدين ترتيب كوهي مقدس محسوب گرديد. بنابراين از اين ديدگاه وقتي به داستان ضحاك نگاه كنيم، مي‌بينيم كه خداوند توسط سروش به فريدون فرمان مي‌دهد كه ضحاك را به كوه دماوند برده و زنداني كند اين جهت است كه او در جايي بايد زنداني شود كه ديگر حركتي از او نتواند سر بزند، در واقع قواي قدسي و روحاني، اجازه حركت شيطاني به او نمي‌دهند و شايد در آنجا حبس شده تا پالايش روح گردد. اما سرانجام فرار كرده و به عاقبت به سزاي خلق‌وخوي شيطاني خود مي‌رسد.

داستان پرواز جمشيد در آسمان كه سوار بر گردونه‌اي ، يك روزه از كوه دماوند به بابل رفته را مي‌توان از اين ديدگاه چنين تعبير نمود كه روايت پرواز از بالاترين نقطه، ريشه در خصلت قدسي آسمان و مناطق فوقاني دارد و صعود جمشيد به كوه يعني جدا شدن از عالم خاكي و پرواز او در آسمان يعني قدم نهادن در مناطق سماوي كه آكنده از قواي قدسي است. پرواز جمشيد، رها شدن و گسستن از مرتبه پيشين و قدسي شدن است. در پايان اين روايت مي‌بينيم كه خداوند به او مقام پيامبري مي‌دهد. اين مقام به جمشيد بدين‌جهت داده شده كه عالم مادي را ترك كرده و به عالم قدسي پا نهاده بود. به بياني ديگر پرواز جمشيد حكايت از برتر بودن از مقتضيات بشري، وارد شدن در مراتب فوق اين جهان است. ارتباط او با مناطق سماوي كه آكنده از قواي قدسي است سبب شده تا به مقام و مرتبه پيامبري دست پيدا كند.

روايت ديگري كه مقام و مرتبه كوه دماوند را نشان مي‌دهد، تيراندازي آرش از كوه دماوند است. كاري را كه آرش انجام داده ازهر كسي و نيز از روي خاك اين عالم مادي امكان‌پذير نبود. پس‌ به كوه دماوند صعود كرده تا از اين عالم مادي رها شود و به عالم قدسي نزديك گردد و از آنجا به كمك قواي روحاني در قدسي، كاري را كه انجام آن توسط انسان عادي و معمولي ميسر نبود، انجام دهد. به بياني ديگر آرش به جهت حضور در نقطه اي كه بيش از هر چيزي به آسمان نزديك‌تر است، به مقام برتري كه همان حالت قدسي و روحاني است، دست‌يافته‌ است. صعود به‌معناي گسستن و رهاشدن از مرتبه ي پيشين و ترك فضاي مادي و گذر به عالم روحاني است و بدون شك ارتباط آرش و جمشيد با فضاي آسماني موجب دگرگوني آن‌ها شده و به مقامي فوق انساني دست‌يافته‌اند.

دوروايت ديگر نيز حكايت از مقام قدسي كوه دماوند است كه يكي فرود كشتي نوح بر قلة دماوند و ديگري هبوط حضرت آدم (ع) بر اين قله  است. در روايت كشتي نوح اين گونه استنباط مي‌شود كه تمام نقاط جهان به غير از قله دماوند را آب فرا گرفته، بدين ترتيب تنها جايي از جهان كه كشتي نوح مي‌تواند بر آن فرود بيايد كوه دماوند است. بر طبق روايت‌هاي اسلامي جايي كه كشتي نوح بر آن فرود آمده، مكاني مقدس است.

روايت ديگر حكايت از اين دارد كه قله ي دماوند، نزديك‌ترين مكان به آسمان يا بهشت محسوب شده كه حضرت آدم توانسته بر آن فرود بيايد. بنا بر روايت‌هاي اسلامي جايي كه حضرت آدم بر آن فرود آمده، مقدس و متبرك است. (نگاه كنيد به: كوه مقدس و مينوي)

دو روايت ديگري كه نشان دهنده مقام روحاني و معنوي كوه دماوند است، يكي عبادت و راز و نياز  سر كيومرث به نام سيامك و ديگري عبادت شاه نعمت‌الله ولي به جهت رياضت در كوه دماوند است. اين دو روايت حكايت از اين دارد كه كوه دماوند عنوان رفيع ترين و برتري نقطه ي سرزمين ايران بيش از هر چيزي به آسمان كه عالم قدسي است نزديك‌تر است و  قداست آسمان هم سبب شده تا كوه دماوند همچون كوه البرز، به مقام و منزلتي مقدس و روحاني دست يابد و بدين ترتيب اسطوره‌ها و افسانه‌هاي بسياري را در پهنه گسترده خويش شاهد باشد.

 

بخش سوم: كوه دماوند در آيينه اسطوره و افسانه

  • داستان ضحاك  (1)

ضحاك شبي‌ خوابي وحشتناك ديد، خواب‌گزاران را فرا خواند. آنان پس از چند روز انديشه گفتند فريدون ظهور خواهد كرد  و جاي تو را خواهد گرفت. ضحاك سخت بيمناك شد. فريدون متولد و بزرگ شد. ظلم‌ و جور ضحاك سبب شد مردم گرد فريدون جمع شوند و كاوه كه فرزندش را از دست داده بود با فريدون همراه شد. فريدون و كاوه و سپاهش به كاخ ضحاك رفته جادوان و ديوان ضحاك را كشتند و فريدون (2) بر تخت شاهي نشست. ضحاك براي گردآوري سپاه به هندوستان رفته بود، پس از بازگشت از واقعه آگاه شد و با سپاهي به سوي كاخ حركت كرد. مردم دلاورانه با او پيكار كردند. فريدون با گرز گاوسر به او حمله برد تا او را بكشد كه سروش ظاهر شد (3) و فريدون را از كشتن بازداشت و فرمان داد تا او را ببندند و در كوه زنداني ‌سازد. خواست كه او را در كوه شيرخوان سرنگون سازد كه سروش ظاهرشد و از او خواست تا ضحاك را دست بسته به كوه دماوند ببرد. فريدون ضحاك را به دماوند برد و دست او را با ميخ هاي گران بر كوه بست.

همه درهواي فريدون بدند / كه از درد ضحاك پرخون بدند

به شهر اندرون هر كه برنا بدند / چه پيران كه در جنگ دانا بدند

سوي لشگر آفريدون شدند / ز نيرنگ ضحاك بيرون شدند

پس آنگاه ضحاك شد چاره جوي / ز لشگر سوي كاخ بنهاد روي

ز بالاي چوپي بر زمين پا نهاد / بيامد فريدون به كردار باد

برآن گرزه گاو سر دست برد / بزد بر سرش ترك بشكست خرد

بيامد سروش خجسته دمان / مزن گفت كو را نيايد زمان

هميدون شكسته ببندش چو سنگ / ببر تا دو كوه آيدت پيش تنگ

به كوه اندرون به بود بند او / نيايد برش خويش و پيوند او

فريدون چو بشنيد ناسود دير / كمندي بياراست از چرم شير

بتندي ببستش دو دست وميان / كه نگشايد آن بند پيل ژيان

وزان پس نامداران شهر / كسي كش بد از تاج و  ز گنج بهر

برفتند بارامش و خواسته / همه دل بفرمانش آراسته

فريدون فرزانه بنواختشان / بر اندازه برپايگه ساختشان

كه يزدان پاك از ميان گروه / برانگيخت ما را از البرز كوه

بدان تا جهان از بد اژدها / بفرمان گرز من آيد رها

مهان پيش او خاك دادند بوس /  ز درگاه برخاست آواي كوس

دمادم برون رفت لشگر ز شهر / وزان شهر نايافته هيچ بهر

ببردند ضحاك را بسته خوار / بپشت هيوني برافكنده زار

همي راند از اين گونه تا شيرخوان / جهان را چو اين بشنوي پير خوان

بر آن گونه ضحاك را بسته سخت / سوي شير خوان برد بيدار بخت

همي راند او را به كوه اندرون / همي خواست كارد سرش را نگون

بيامد همه آنگه خجسته سروش / بخوبي يكي راز گفتش بگوش

كه اين بسته را تا دماوند كوه / ببرد همچنان تا زيان بي گروه

بياورد ضحاك را چون نوند / بكوه دماوند كردش ببند

بكوه اندرون تنگ جايش گزيد / نگه كرد غاري بنش ناپديد

بياورد مسمارهاي گران / بجايي كه مغزش نبود اندر آن

فرو بست دستش برآن كوه باز / بدان تا بماند بسختي دراز

ببستش بر آن گونه آويخته / وز خون دل بر زمين ريخته

ازو نام ضحاك چون خاك شد / جهان از بد او همه پاك شد

گسسته شد از خويش و پيوند او / بمانده بدان گونه در بند او

(شاهنامه فردوسي ، ج 1)

اين داستان در منابع و متون اسلامي در « اخبار الرسل و الملوك» ( ص  41-39) و « تاريخ بلعمي» در ( ص 113) و « مجمل التواريخ والقصص» ( ص 467) . « مروج الذهب و معادن الجواهر» ( ج1، ص 89) و همچنين در منابع ديگر به روايت‌هاي مختلف
آمده است.

  • داستان تولد فريدون در كوه دماوند

مادر فريدون با وابستگان خود از ترس ضحاك به كوه دماوند دردهي بنام ور var كه از روستاهاي ناحيه لاريجان دماوند بوده، پناهنده شد و در آنجا فريدون را به دنيا آورد. فريدون در آن جا رشد كرد و به سن جواني رسيد. او با همراهي مردمان اطراف بر ضحاك پيروز شد و او را در كوه دماوند در چاهي محبوس كرد. ابن اسفنديار (ص 58 – 57) در اين باره چنين نوشته است : « فريدون بديه ور كه از قصبه ناحيت لارجان و جامع و مشرق و مصلي آنجاست از مادر در وجود آمد و سبب آن بود كه چون ضحاك تازي جمشيد را پاره پاره كرد، آل جمشيد از سايه ي خورشيد نفور و مهجور شدند تادر ميان عالميان ذكر ايشان فتور و دشور يابد. مادر فريدون با متعلقان ديگر به پايان كوه دنباوند بدين موضع كه ياد رفت پناه گرفت ، چون فريدون از مشيمه كن فيكون بيرون آمد به حكم آن كه جبال غيرذي زرع و ضرع ( صحاري غير زرع) بود با حدود شلاب نقل كردند كه در آن صقع چراخورها باشد و مقيمان او را تعيش از منافع نتاج و باج گاوان بود.چون صفل از حد رضاع بفطام رسيدو هفت عام برو گذشت خطام در بيني گاوان مي كرد و مركب خود مي ساخت چنان بود كه گويي از عكس افلاك بر روي خاك آفتابي ديگ راز ثور طلوع مي كند. چون مراهق شد جوانان آن جنبات براي دفع نكبات پناه بجلادت و شهامت او مي كردند و هر روز او بر گاو نشسته با ايشان به شكار و ديگر كار مي رفتي تا بر وَق شباب رسيد. جمعيت رونقي گرفت، بطرف لفور بديه ماوجكوه افتادند ، قوم اميدوار كوه وانبوه كوه قارن بدو پيوستند و براي او گرزي بصورت گاو ساخته بتحديث جمله طبرستان را معلوم شد تا بتدريج از جهات واقطار مردم بكنار او آمدند چون در رعد و عُدت قوت ديد  با اهل طبرستان آهنگ جنگ عراق كرد و چنانكه مشهور است به اصفهان رسيد و كاوه آهنگر خروج كرد و بدو پيوست و ضحاك را گرفت و بياورد وبه پايان كوه دنباوند آنجا كه مسقظ راس او بود يك شب داشت و با شاهق كوه فرستاد و به چاهي كه معروفست مقيد و محبوس فرمود.»

  • جشن مرگ ضحاك

روز هفتم شوال 1230 و يا 31 اوت 1815 جشن مخصوص در دماوند برگزار شد كه در آن جشن  مردم سالگرد مرگ ضحاك را جشن گرفتند.(631- 630  pp  , 1993  , Tafazzoli)

  • ديو سفيد

عقيده ي عاميانه درباره ي ديو سفيد (4) در ميان مردم رايج بود كه ديو سفيد در دماوند سكونت داشت به دست رستم كشته شد ولي هنوز دخترش در درون يك غار غيرقابل دسترسي زندگي مي كندو با دوك ( ميله) نخ ريسي مي كند.(631- 630  pp  , 1993  , Tafazzoli)

  • كشته شدن ضحاك بدست گرشاسب (5)

فريدون دستور داد تصوير  او را بر روي صخره كوه دماوند بكشند تا ضحاك جرات فرار نداشته باشد. ضحاك در كوه دماوند زنداني بود تا اين كه فرار مي‌كند و سرانجام به دست گرشاسب پهلوان كشته شد.

  • جمشيد (6) در دماوند

جمشيد در دماوند بود كه مورد حملة ضحاك قرار گرفت.

  • ساخته شدن تخت طاقديس توسط حكمرانان دماوند

تخت مشهور طاقديس خسروپرويز دوم توسط حكمرانان دماوند براي فريدون پس از اسير كردن ضحاك ساخته شد. (630 p , 1993 : Tafazzoli)

  • داستان آرش كمانگير

در اين داستان كه برگرفته از روايات كهن ايراني است افراسياب توراني طمع در تسخير كليه مملكت ايران داشت، پس از چندين جنگ با منوچهر پادشاه پيشدادي او را در قلعه‌اي در حوالي شهر آمل محصور كرده و مدت 10 سال اين محاصره طول كشيد. افراسياب مجبور به مصالحه با منوچهر شد و براي تعيين حدود، قرار برايش نهادند كه يك نفر تيرانداز در بالاي قله ي دماوند رود و تيري به چلة كمان گذاشته و به قوت هر چه تمام‌تر رها نمايد. آنجا كه تير نشست سرحد ايران و توران باشد. در لشگر منوچهر پهلوان ايراني، تيراندازي ماهر كه مردي شريف و حكيم بود و آرش نام داشت به حكم منوچهر بر بالاي قله دماوند رفت و به قوت خدا دست به كمان برد و با همه نيروي خود از فراز كوه به سوي دورترين نشانه‌ها پرتاب كرد و چنان نيرويي براي پرتاب تير سرنوشت‌ساز به كار برد كه با پرتاب آن تير، تير زندگي اش نيز از كمان تن جستن ‌كرد و در راه آرمان خويش در دم جان سپرد. تير آرش را ايزد باد در سرزمين فرغانه بر تنه گردويي كهنسال كه در همه ي عالم در آن درختي بزرگ‌تر نبود فرود آمد و آنجا مرز ايران و توران شد. نوشته‌اند كه از جاي پرتاب تير تا هزار فرسخ بود. (7)  (روضة الصفا: ج1، ص 554- طبري: ج 1، ص 290- تاريخ كامل: ج 1، ص 186).

  • جشن نوروز

جمشيد با اهريمنان و پريان و جن نبرد كرد و آن‌ها را خوار گردانيد و فرمان‌بردار خويش نمود و سپس فرمود ارابه‌اي از بلور يا چرخي از آبگينه براي او بسازند. پس از ساختن ارباب، اهريمنان را به آن بست و در آن نشست و در هوا پرواز كرد و يك روزه از شهر خويش كوه دنباوند به بابل رفت و آن روز هرمز روز و فروردين‌ماه بود و مردم از اين شگفتي كه ديدند آن روز را جشن گرفتند و نوروز گرفتند و بگفت تا اين روز و پنج روز دنبال آن عيد گيرند و شادي و خوشي كنند. روز ششم فرماني نوشت و به مردم خبر داد، چون خداوند روش او را در پادشاهي پسنديد كه جنبه تقديس و پيغمبري دارد. پاداش وي اين شد كه مردم از گرما و سرما و بيماري و پيري و حسد بركنار شدند و مردم و از پس 316 سال كه از پادشاهي وي گذشته بود 300 سال به سر كردند كه اين از بليات به دور بود. بر اين يادبود آن  روز مردم در تاب مي‌نشينند و تاب مي‌خورند.( آثار الباقيه : ص 281 –طبري : ج 1، ص 137).

  • كشتي نوح

آورده‌اند كه كشتي نوح بر كوه دماوند فرود آمد است. (ملكونف: ص 12).

  • قله بي برف

هيچكس در هيچ زمان قلة كوه دماوند را خالي از برف نديده است بود چنانچه وقتي بدون برف بماند در جهتي كه كوه بي‌طرف نمايان گردد، فتنه و آشوب به پا و خصوصي خواهد شد (ابودلف: ص 77).

  • كوه دماوند زندان صخرالمارد و بيوراسب (ضحاك)

مردمي كه با معتقدند كه سليمان بن داود يكي از ديوان سركشي را كه « صخرالمارد» ، « سنگ سركش» نام دارد و شيطاني از شيطان‌ها ي سركش است در آنجا زنداني نموده است و به آنجا صخرالمارد گفته مي‌شود. برخي ديگر عقيده دارند كه شاه افريدون بيور اسب را زندگي كرده است. از دهانه غار قوطي بيرون مي‌آيد كه عوام مي‌گويند نفس اوست و از اين رو با تشخيص درآمد كار مشاهده مي‌كنند و مي‌گويند چشمان اوست و خرخره و نفير او از غار مزبور شنيده مي‌شود. (ابودلف : ص 79 – 78 و معجم البلدان : ج 2، ص 475)

  • داستان نام كوه دماوند

ياقوت حموي آورده است كه ابن كلبي درباره كوه دنباوند گفته است، به اين دليل دنباوند ناميده شده است كه افريدون بن اثقيان اصفهاني، هنگامي كه ضحاك (بيور اسب) را دستگير كرد، ارماييل را نيز گرفت. او كه يك نبطي از اهالي زاب و سرپرست آشپزخانه ضحاك بود هر روز دو جوان را به او مي‌دادند ، يكي را سر مي‌بريد  و جوان ديگر را داغ برگردن او مي‌نهاد و به او دستور مي‌داد كه به غاري كه بين قطران و خوي واقع بود برود و گوسفندي را سر ببرد و خون آن را با خون آن  جوان مخلوط كند و سپس آنان را رها مي‌كرد تا در دماوند ساكن شوند. پس آن هنگام كه فريدون خواست او را بكشد گفت: اي پادشاه عذري دارم و سپس گزارش رهايي جوانان را به فريدون داد و او بسيار شادمان شده به كوه دماوند رفتند و از نزديك رهايي آنان را ديد و كار او را پسنديد. پس فريدون به او  گفت: براي مواد غذايي قرار بده كه در آن حبوبات و گوشت نباشد و ارماييل براي او دنبه به عنوان غذا قرار داد و اين غذا را برايش برد و فريدون هنوز براي زنداني كردن ضحاك در دنباوند بود. پس فريدون از كار او خوشش آمد و به او گفت: « دنباوندي» يعني دنبه را پيدا كردي. از آن به بعد آن كوه را به اين نام ناميدند و رفته‌رفته دماوند كردند. (معجم البلدان: ج 2، ص 475- ملكونف: ص 13).

  • سال خشك‌سالي

مردان دماوند وقتي كه ببينند مورچگان به مقدار زياد دانه جمع‌  و ذخيره مي‌كنند پيش‌بيني مي‌نمايند كه در آن سال خشك‌سالي به آن‌ها روي خواهد آورد. (ابودلف: ص 79)

  • جلوگيري از باران

وقتي كه باران متوالي ببارد به طوري كه مردم را ناراحت كند و چنانچه مردم بخواهند جلوي باران را بگيرند، مقداري شير بز در آتش مي‌ريزند و به دنبال اين كار باران قطع مي‌شود. ابودلف در ادامه اين موضوع نوشته‌ است كه من ادعاي آن‌ها را چند بار آزمايش نمودم، دانستم در اين باب راست مي‌گويند. (ابودلف: ص 79)

  • رياضت شاه نعمت‌الله ولي

آورده اند  كه شاه نعمت‌الله ولي بعد از كسب علوم و فضايل به سيروسياحت پرداخته و80 روز در اواسط زمستان در قلة كوه دماوند عبادت كرده و رياضت‌كشيده است. (سرپرستي سايكس: ص 16)

  • داستان مرغ بزرگ  

در كوه دماوند مرغي است بزرگ هر يك چندان‌كه گوسفندي و به عمران نباشد. محمد بن ابراهيم ‌گويد: مامون كس فرستاد كه به دُباوند رود و احوال ضحاك بداند. گفت: آنجا رفتو مرغاني را ديدم بزرگ ، سپيده بر سر قلة كوه و در ميان برف كرم‌ها ديدم هر يكي چندان‌كه درختي مي‌رفت و شكافته مي‌شد  و آب روان مي‌شد آن مرغان پوست‌هاي ايشان مي‌ربودند.(عجايب المخلوقت: ص 206)

  • داستان هاروت و ماروت  (8)

بر قلة كوه چاهها كنده‌اند و آن  هفتاد چاه است كه گوگرد مي‌دهد، يكي كه بزرگ‌تر است از كثرت بخار نزديكش نمي‌توان رفت كه بيهوشي آورد. عوم گويند كه هاروت و ماروت در آن چاه محبوسند و اين گوگرد اثر نفس ايشان است.( عجايب المخلوقات: ص 206)

  • دو چاه در كوه دماوند

گويند در آن كوه دو چاه است. در يكي از آن يزيد با مرغي تيزپرواز است كه هر نيم سالي او را از فرق تا قد خورده باز اندام وي درست شود و مرغ آغاز خوردن نمايد و قرنهاست كه هم بدين سان است وخواهد بود و در چاه ديگر آبي است به صافي از برفهاي آن كوه گداخته شده و آبشخور نام حشرات الارض است. ( ملكونف: ص 13)

  • كوه دماوند مخزن جواهرات

مخزن آتش فشان كوه دماوند انباشته از جواهر است كه آنها را مارها نگهباني و محافظت مي كنند( ايران و قضيه ايران: ص 394).

  • كوه دماوند محل آتش پيروزي و قبر ضحاك

آتش پيروزي بر ضحاك به دستور فريدون در كوه دماوند افروخته شد و محل قبر ضحاك در كوه دماوند است (ايران و قضيه ايران: ص 394).

  • اجداد كردها

ارماييل (9) آشپز ضحاك ظالم به جاي كشتن دو جوان يكي را مي كشت و ديگري را به دماوند مي فرستاد. پس از گذشت زماني تعدادي جوان در آنجا جمع شدند و ساكن آنجا شدند و اجداد كردها شدند( اخبار الطوال: ص 5- زين الاخبار: ص 6)

  • داستان كشتن رستم توسط اسفنديار   (10)

بر طبق روايتي اسفنديار سعي كرد موقعي كه رستم در كوه دماوند خواب بود، كوه را روي سر رستم خراب كند كه رستم بيدار شدو با نوك چكمه اش اسفنديار را به پايين پرتاب كرد. البته در شاهنامه آمده است كه بهمن پسر اسفنديار در سيستان با غلتاندن كوه سنگي سعي كرد كه رستم را بكشد اما موفق نشد ( زين الاخبار : ص 6- اخبار الطوال : ص 5).

  •  داستان مكاني بنام « دشت پي»

ارماييل آشپز ضحاك، از دو جوان كه براي كشتن در اختيارش مي گذاشتند تا آنان را خوراك مارهاي ضحاك كند، يكي از دو جوان را سر مي بريد و جوان ديگر را بر گردن او داغ مي نهاد و آزاد مي كرد تا به دماوند برود. وقتي كه فريدون بر ضحاك پيروز شد، ارماييل آزادشدگان را به فريدون نشان داد و فريدون هم ارماييل را بخشيد و گفت: از دست من رهايي يافتي و تو را صاحب اسبان سرخ موي نمودم و كساني را كه داغ بر آنها نهادي به تو بخشيدم و تو نشان گذار هستي و سرزميني كه آن قوم را در آن يافت، « دشت پي» ناميد، يعني « نشان و پسر جوان» پس ناحيه اي معروف ميان ري و همدان و قزوين « دشت پي» ناميده شد.( معجم البلدان، ج2، ص 475).

  • كوه دماوند، محل تولد و سكونت

-  منوچهر (11) دردماوند متولد شد (تاريخ الرسل و الملوك: ص 39 – 40)

-  زردشت از اهل دماوند بود (تاريخ الرسل و الملوك : ضص 39 و 40 – حبيب السير : ص 20)

- فريدون در دنباوند متولد شده است (طبرِي: ج1، ص 152)

- كيومرث به كوه دنباوند فرود آمده بود (روضه الصفا: ج1، ص 495)

- كيومرت مردي سالخورده و بزرگوار بود و در كوه دنباوند از جبال طبرستان مسكن گرفت. (آثار الباقيه: ص 39- تاريخ الرسل والملوك : ص 49)

- كيومرث دو شهر بنياد كردي يكي اصطخر كه بيشتر آنجا مقام داشتي دوم شهر دماوند كه گاهي در آن سرزمين به سر بردي. ( تاريخ الرسل والملوك : ص 29)

- كوه دماوند را جايگاه ديوان و ددان و پناهگاه غولان مي شمارند از آن روي آن راديوبند ناميدند، يعني در آن ديوانند، پس دماوند شد.( ملكونف: ص 12)

- گفته اند كه ساحران سراسر دنيا در كوه دماوند ساكن هستند( ابن حوقل: ص 115)

  • اژدهاي هفت سر

از قاسم بن سليمان نقل كنند كه گويد: ابجد، هوز و حطي و كلمن، سعفض و قرشت پادشاهان ستمگري بودند. روزي قرشت در انديشه فرور فت و گفت: « تقديس خداي را كه بهترين آفريدگان است» خداوند او را به صورت اجدهاق (اژدها) كرد.او هفت سر داشت كه به دنباوند زنداني كرد و به پندار اهل خبر از عرب و عجم وي پادشاهي همه اقاليم داشت و مردي جادوگر و بدكار بود ( طبرِي: ج1، ص 137).

  • زنداني بودن صخر جني (12)

آورده اند كه كه صخر جني در دنباوند زنداني است كه انگشتر سليمان بن داود را ربوده بود.چون خداوند ملك سليمان را بازگردانيد، سليمان صخر را در دنباوند به بند كرد. (مختصر البلدان: ص 118- مجمل التواريخ والقصص : ص 446 و ابن اسفنديار: ص 83)

  • دنباوند وطن ضحاك

وطن ضحاك و اجدادش در دنباوند از كوهستانهاي طبرستان بود و در همانجا بود كه فريدون پس از پيروزي به او تيراندازي كردو در همانجا بود كه چون فريدون بر او دست يافت، او را به زندان افكند. ( تاريخ كامل: ج1، ص 129 – مختصر البلدان: ص 20 و مجمل التواريخ والقصص: ص 467)

  • جشن مهرگان

فريدون را چنان پيش آمده كه بيور اسب را در نيمه ماه مهر روز مهر، مهرماه را كه مهرگان بود و روز به بند كشيدن و زنداني كردن بيوراسب (ضحاك) بود عيد كنند و جشن مهرگان ساخت و فريدون بر تخت نشست. (تاريخ طبري: ج1، ص 138 – مختصرالبلدان: ص 115)

  • گرگ ها و پرندگان دهكده آهنگران

محمد بن ابراهيم گويد: به روزگار مامون، در طبرستان، در خدمت موسي بن حفض طبري بودم. روزي يكي از سرهنگان مامون نزد وي آمد. مامون او را امر كرده بود تا با موسي بن حفض به جايگاه بيوراسب ( ضحاك) در دهكده آهنگران روندو اين به سال 217 بودو از كار و سرگذشت او آگهي يابند و درستي اين داستان روشن كند.گويد: به دهكده آهنگران شديم.چون نزديك آن كوه رسيديم كه بيوراسب در آن ببود، گرگهايي ديديم به كلاني استر و پرندگاني چونان شترمرغ ، به اندازه و شكل گوساله.قله كوه را نگريستم كه در برف پوشيده بودو كرمهايي چونان ساقه درخت خرما از آن برف به سوي دامنه پايين مي آمدند. آن مرغان به آنها مي جستند و فروشان مي دانند.( مختصر البلدان : ص 115، 116 و 117)

  • نوروز

ضحاك زنداني بود تا اينكه به روز نوروز او را كشت. پارسيان گفتند: امروز نوكروز يعني روزگار را با روز نو آغاز كرديم و آن را جشن گرفتند. ( مختصر البلدان: ص 118)

  • طلسم بيوراسب ( ضحاك) دهكده آهنگران

فريدون بيور اسب را به دنباوند آوردو او را در دهكده آهنگران بندي كرد وارماييل را بر او بگماشت. در پيش روي او، بر خاليگاه قله صورت فريدون را نقش كرد و بر او طلسمي بكرد. درگرداگرد كوه دكانها ساخت و آهنگران را در آنها جاي داد، تا پيوسته و يكي در جاي ديگري پتك ها بر سندان ها بكوبند و در شب و روز و زمستان و تابستان و هيچ درنگ نكنند.

محمد بن ابراهيم گويد: سرانجام به قله كوه راه نبرديم و چگونگيهايش را ندانستيم. در اين ميان، كهنسال مردي پيش جست و چراي آمدن ما را بدان كوه بازجست. داستان خويش به او گفتيم. در آنجا بر روي كوه بس دكان بود. در آن دكانها گرداگرد قله، آهنگراني بودند و چند تن ديگر، نائبان همي در كنارشان كه تا از كار بخستند كار از آنان بگيرند. اينان پيوسته و دمادم با پتكهاي خويش به سندان ها مي كوبيدند و همگام فرود آوردن پتك ها و هماهنگ با ضربه آنها جمله هايي موزون زمزمه مي كردند.دراين كار، اني سستي و درنگ نمي داشتند. پير را از اين دكانها پرسيد.گفت: اين آهنگران طلسم بيوراسب اند تا او بند خود نگشايد. او همواره بند و زنجيرهاي خود بليسدو آنها را نازك كند چون اين پتك ها كوفته شود زنجيرها به حال نخستين خود بازگردند. اگر خواهيد بر اين كار و سرگذشت اين جانور وقوف يابيد، راه آن به شما بنمايم.

سرهنگ گفت: براي همين كه گفتي بدين كوه آمده ايم.پير نردباني كه ازچرم و پاره هاي ةن ساخته بودند، آوردو جوانان آن ده را گرد كرد تا يكي از آنان به آن نردبان برآمد و از پاي قله تا به اندازه صدگز بالا شد آنگاه در سوي شرقي قله، در طلوع گاه  خورشيد حفره بزرگي نشان داد كه بر آن آستانه زبرين دري آهنين بود و روي آن، ميخهاي آهنين زراندود كه بر آن سردر، بر هر ميخي، هزينه ساختن آن را به فراسي نوشته بودند.

بالاي سردر نيز نوشته اي بود و چنين مي گفت كه بر فراز قله هفت در آهنين دو اشكوبه است وبر هر اشكوبي چهار قفل است.بر روي هر يك از بازوان درها نوشته اند:« او را پاياني است كه بدان برسد و سرانجامي است كه از آن در نگذرد. پس مبادا خلقي در صدد باز كردن هيچ يك از آنها برآيند. نكند كه از اين جانور آفتي به مردم اقليم رسد كه چاره نپذيرد و آهيتان براي بازگردانيدن آن نماند.»

در اينجا موسي بن حفص گفت: وايتان باد! جانداري از هزاران سال همين گونه بي خوراك بزيد؟ آن پير گفت: خوراكي كه از همان ديرين خورده است در درونش طلسم شده است. آن خوراك در شكمش به حركت درآيد و به دهانش رسد تا آن را پر كند. ليكن او بيرون دادن آن نتواند.اين خوراك اوست، پس آنگاه همه از آنجاي بازگشتند و كاري نكردند، تنها اين سرگذشت را به مامون نامه كردند. مامون نوشت تا معترض آن نشوند.

  • كوشكِ دهكده مندان (13)

ارماييل هر روز دو كس مي كشت تا ضحاك براي مارها از مغز آنان خوراك كنند. ليكن از كشتن مردمان بسي نگران بود. تا آنكه براي رهايي مردم چاره اي انديشيد و آزاد كردن خلق را كاري با پاداش ديد. اين را به دهكده‌اي مندان نام برفت و بر كوه شرقي آن كوشكي بساخت با بوستان‌ها و سراهاي خوب و چشمه ساراني در ميان آن بوستان‌هاي روان. در آن سراها خانه اي بساخت از چوب و ساج و آبنوس،  پر از نقش ونگار كه هيچ كس را در مشرق خانه اي بدان بلندي و شكوه و زيبايي نبود. اين بنا همي برپا بود كه تا مهدي، فرزند مسمغان را با زينهار از قله عيرين فرود آورد، چون او را به ري آوردند، مهدي به ري بود، فرمود تا گردنش بزدند. چون رسيد خليفگي يافت و به ري آمد، خبر آن جا و آن بنا به او دادند. بدانجاي شد تا به آن كوشك رسيدو امر كرد تا بنا را خرد كنند و به مدينه السلام آرند. ارماييل، همين سان اسيران را رها همي كرد و در كوه غربي دهكده مندان جاي همي داد. او را بر همين گونه سي سال بشد.

دهكده مندان بر دو كوه جاي داشت كه از ميان آنها رودخانه اي بسي پرآب و گوارا مي گذشت كه زمستان و تابستاني بريده نمي شد و بر دو ساحل رود درختان ميوه دار بود و چشمه ساراني كه به رود  مي ريخت. ارماييل گرفتاراني را كه آزاد مي كرد، زميني مي بخشيد و در كوه باختري جايشان مي داد و مي فرمود تا هر كدام براي خود بنايي برپا دارند. آنان چنان مي كردند.خداوند طلسم گري را به ارماييل رسانيد. طلسم گر گفت: اگر خوراكي را كه به اين نفريني همي دهي، طلسم كنم و تا پايان زندگاني وي  در درونش نگاه مي دارم، بدين سان كه در امعايش به حركت آيد و به گلويش رسدو در گرداگرد دهانش گردد و چون خواست به درافكند بازش دارم، درباره من چه خواهي كرد؟

ارماييل گفت: هر چه دوست مي داري بخواه.

گفت: اگر سركردگي اين ناحيه تو را شد، مرا در آن سركردگي و نعمت با خويشتن انبازساز و در ميان من و خود پيمان دوستي پايدار بند. ارماييل پذيرفت و اين تعهد بكرد. طلسم گر خوردني و آشاميدني آن نفريني را در درون او طلسم كرد.بدين گونه خوراك تا پايان زندگاني او همين سان دردرونش بگردد. از آن سوي گزارش رهايي گرفتاران به فريدون رسيد. او بسيار شادمان شد.بدان كوه بيامد واز نزديك كار ارماييل بديد. به او بخشش كردو تاج بر سرش نهادو درجتش بالا بردو او را ممغان ( مه مغان) ناميد. به فارسي به او گفت: « وس  مانا كته آزاذ كردي» يعني چه بسا خانواده ها كه تو آزاد كردي. از آن روزگار تاكنون دودمان ممغان در آن ناحيه شناخته اند. (مختصر البلدان : ص 114 و 115)

  • ساختن طلا با گوگرد كوه دماوند

در مجمع التواريخ و القصص ( ص 466 و 467) آمده است كه : از كوه دماوند گوگرد از هر جنس سرخ و زرد باشد و چنين خواندم كه مردي از اهل خراسان از آهن چيزي بساخت و آن زا بطلق كرد وبحيله تمام پاره گوگرد سرخ بدست آورد و از آن زر همي كرد تا پادشاه وقت او را طلب كرد بگريخت.

  • روايتي ديگر از طلسم ضحاك

روايت است كه به عهد مامون، قايدي را بفرستاد و با صد و پنجاه سوار و فرمود به دماوند رود و آن احوال باز داند و بدرستي خبر دهد از ضحاك و اين قائد را نام نافع بود. گويد برفتيم نزديك كوه بدهي بايستاديم و چاره برشدن همي طلبيديم بعد ازآن پيري صد ساله را بياوردند و ما او را از فرمان اميرالمومنين آگاه كرديم و تدبير خواستيم. پير گفت: به بيور اسب رسيدن ممكن نيست، يعني ضحاك وليكن درستي آنكه هست شما را بنمايم و با وي بر كوه شديم، نزديك خارا جايي بفرمود كندن جايگاهي پيدا گشت برسان دكاني از سنگ خارا تراشيده و اندر آن صورت مردي آهنگر ساخته نشسته و آلتي بزرگ اندر دست به بالا داشته و ساعت تا ساعت به جايگاه برهمي زد و بر روز و شب پس از آن پير گفتا اين طلسم است كه افريدون ساخته است بر بيور اسب تا چون خواهد كه بندها بگشايد زخم اين آلت آن را باطل كندو البته هيچ دست بدان فراز نبايد كردن و باز همچنان هامون ( صاف) كرديم كه بود تا نردبانهاي دراز بياورند و بر هم ببستند و بر آنجا رفتيم با چند جوان دلاور، مقدار صد گز و ديگر جاي كه بنمود بكنديم، درها پيدا گشت آهنين و مسمارهاي عظيم بر زبر آن و هفت در و قفلهاي گران برآن زده و بر چفت در نوشته كه جانوري هست بحري بي غايت و نهايت، نگر تا آن را نگشايند كه اقليم ها را آفت رسد و من دست نياز نيارستم بدان فراز كردن تا اميرالمومنين راآگاه كرديم فرمود كه هيچ كس معترض نباشد. ( مجمع التواريخ و القصص : ص 466 و 467)

  • فرار ضحاك از كوه دماوند

در آخر الزمان ضحاك از دماوند مي گريزد و دست به خرابي و كشتن مي زند و گرشاسب يل كه به فرمان اهورامزدا در كشور زابلستان خوابيده است بيدار مي شود و به دنبال ضحاك رفته او را به قتل مي رساند. ( مجمع التواريخ والقصص : ص 436)

  • داستان نوروز و جشن مهرگان

بعضي از ايرانيان عقيده دارند كه فريدون، روز نوروز، بيوراسب را به قتل رسانيد و آن روز را ايرانيان همه گفتند:« امروز نو» يعني امروز براي ما روز نو است آن را جشن گرفتند و هم دستگيري او را روز مهرگان نوشته اند و ايرانيان در اين جشن به زبان خود گويند: « آمد مهرگان، روز كشتن كسي كه مردم را كشت» ايرانيان عقيده دارند كه روز ضحاك هيچ حسني نداشت مگر اينكه چون بليت او افزون گشت و طلسمش دير پائيد، ناچارمردم گرد آمدند و به خانه ي او روي نهادند و كابي اصفهاني ( كاوه) كه گفته شده كاوه اهل اصفهان بود. چون قيام كرد مردم با او همراهي كردند. ( اخبار ايران: ص 17 و 18)

  • داستان كيومرث و پسرش در كوه دماوند  (14)

كيومرث چون از امور مملكت فراغت يافته به سياحت مشغول گشتي و در اطراف كوه و دشت به پرستش خالق مشغول مي شدو گويند او را فرزندي بود كه نام او سيامك بودو به غايت عابد و از خلايق منفصل و منقطع چنانچه پيوسته در قلل جبال به طاعت و عبادت خداوند مشغول بود و هر گاه كه حزن و اندوه بر كيومرث مستولي مي شد بديدن پسرش مي رفت او با ظاهر حزين و اندوهناك بجانب كوه دماوند شتافت كه فرزندش در آن مقام مقيم بود. در راه نظرش بر جغدي افتاد كه چند نوبت فريادي موحش زد. كيومرث از آواز متاثر شده گفت اگر خبر تو متضمن خير و سرور است اميدوارم كه مقبول طباع گردي والا هميشه مطرود و مهجور باشي و چون به صومعه پسر رسيد او را كشته يافته بر جغد نفرين كرد. بنابراين آدم جغد را شوم و آواز او را مذموم دارند. در زمان سابق ديوان با مردم اختلاط و امتزاج داشتندو كيومرث بر اطوار ناپسند ايشان مطلع شد بقوت يزداني و تاييد آسماني با عفاريت محاربه نمود و بر آن طبقه غالب آمده طايفه اي از ايشان به قتل رسيدند و جمعي به اطراف آفاق متفرق شدند اما پسر كيومرث در صومعه خويش در سجده بود كه سنگي عظيم بر سر او زدند و او را هلاك كردند و بعد از  ارتكاب اين عمل زشت به طرفي دور دست گريختند و چون كيومرث به سر پسر رسيد جزع بسيار نمود و مقارن اين حال حضرت كريم ذوالجلال چاهي در آن جبل پديد آورد و كيومرث ولد مرحوم خود را در آن چاه فروهشته بر سر آن چاه آتشي بلند برافروخت و مجوس درقصه آتش و چاه خرافات بسيار دارند كه طبع سليم  از قبول آن ابا مي نمايند. بعد از آن كيومرث از كوه دماوند فرود آمده روز و شب به تضرع از حضرت الهي مسئلت مي نمود كه او را از قاتلان فرزندو مقام ايشان آگاهي بخشد تا شبي در خواب شخصي به او گفت كه قاتلان پسر تو در فلان ديار رخت اقامت انداخته اند. كيومرث بيدار شده صورت واقعه را به اهل و اولاد و حشم و خدم در ميان نهاد و فرمود كه من به طرف مشرق مي روم تا انتقام فرزند خويش را از زمره عفاريت بستانم. پس يكي از اولاد خود را به خلافت گذاشته ، از حوالي دماوند كه مقر عز او بود به طرف مشرق روان شد و بعد از آن كه مقداري مسافت طي نمود چشمش به خروس سفيدي افتاد كه با مار جنگ داشت، كيومرث از خروس و جنگ او با مار پسنديده نمود، مار را بكشت و مقداري خوردني پيش خروس انداخت و خروس، ماكيان را صدا زد و ماكيان شروع  به خوردن كردند و خروس هيچ نخورد ، كيومرث از ايثار خروس‌ هم مطبوع افتاد. ازآن‌پس كيومرث خروس را به فرزندان خود تعهد كرد كه خروس نگه دارند . در خانه‌اي كه خروس باشد ديو نباشد. كيومرث به منزله ديوان رسيد با ايشان محاربه نمود بعضي هلاك و برخي منهزم گردانيد و جمعي را مسخر كرده و به كارهاي دشوار بازداشت و در آن محل شهري بنا نهاد و رسولي فرستاد تا از اولاد واتباع او جمعي كه قدرت و استطاعت سفر داشته باشند به خدمت مبادرت نمايند و فرقه‌اي در حدود طبرستان و دماوند توطن نمودند. (روضه الصفا: ج 1، ص 496- 494)

  • فرود كيومرث بر سرزمين دماوند  و تصرف آن  (15)

بسياري پنداشته‌اند كيومرثي كه ايرانيان آدم ابوالبشر مي‌دانند همان جامربن يافث بن نوح بود و مردي سال‌خورده و سروري نامور بود كه به كوه دنباوند از استان طبرستان در سرزمين خاور فرود آمد و آن سامان و اقليم ايران را تصرف نموده سپس كار اوو كار فرزندانش بالا گرفت تا به جايي كه بابل را مسخر نمودند و زماني هم بر همه جا دست يافتند. ( تاريخ الرسل و الملوك: ص 29)

  • كوه دماوند معدن گوگرد

در دامنه دماوند معدن سرمه رازي مرتك = مردار سنگ سفيد، سرب و زاج است. محمد بن ابراهيم ضراب گويد:« پدر من شنيده بود كه در اين كوه كان  گوگرد قرمز است. ملاغه‌هاي آهني كه يك ذرع طول داشتند با خود برد و مي‌خواست گوگرد قرمز را با خود ارمغان بياورد. چون به كان گوگرد رسيد تازه ديد كور خوانده است. نوميد برگشت و مي فرمود: هر ابزاري كه از پولاد و آهن است همين كه گوگرد را ديد، مي گدازد و اميد طمع كاران را خاكستر گرم سازد». اما بعد از سفر نوميدانه پدر من گويند:« يكي از خراسانيان با ملاغه هاي بسيار سخت و بسيار دراز كه همه را به گوگرد آلوده بود به سراغ كوه و مخزن گوگردش آمده بود.او توانست گوگرد قرمز بدزدد و به سلطان هديه دهد. » ( آثار البلاد و اخبار العباد: ص 119)

 

 

پي نوشت:

(1) ضحاك (اژي دهاك) به معني اژدها يا مار بزرگ كه در متنهاي ديني ايران جزء ديوان و فرزند اهريمن است كه سه سر، شش چشم و سه پوزه دارد.او روشنتر و اساطيري تر از ديگر آفريدگان زيانكار توصيف شده است، دراوستا فقط شخصيت ديوي دارد كه سرانجام فريدون بر او وارد مي شود و با وي نبرم ي كندو او را از ميان برمي دارد.  در اوستا به عنوان فرمانروا از او ياد نشده است بلكه فقط اژدهائي است كه مي خواهد مردم و هر چه روي زمين است نابود كند.( آموزگار: 1374، ص 51 – ياحقي، فرهنگ اساطير، ص 290 و 291 – رضي: 1346، ص 203-173)

(2) فريدون در اوستا قهرماني است كه شخصيتي نيمه خدائي دارد و لقب او اژدها كش است، او پسر آبتين ( الفيان) است ، دومين كسي است كه هوم را مطابق آئين مي فشارد و اين موهبت بدو مي رسد كه پسري چون فريدون داشته باشد، فريدون كسي است كه بر ضحاك غالب مي شود، ولي او را نمي كشد، بلكه دربند مي كند. زيرا اورمزد به او هشدار مي دهد كه اگر ضحاك را بكشد، زمين پر از مار و كژدم و چلپاسه و وزغ و مور خواهد شد. در شاهنامه فريدون از نژاد جمشيد است و پدرش قربانيان ضحاك مادرش فرانك او را دور ازچشم ضحاك به كمك گاو ناموري به نام «برمايه» و يا پرمايه در بيشه اي مي پروراند تا زماني كه كاوه با مردمان به سوي فريدون مي روند و او را به نبرد با ضحاك مي كشانند. سرانجام فريدون وارد كاخ ضحاك مي شودو از شبستان ضحاك كه خوبرويان در آنجا گرفتار  هستند شهر نوارو ارنواز، دختران جمشيد را نجات مي دهد.گرز گاو سر را بر ضحاك مي كوبد، دست و پاي ضحاك را مي بندد و در غاري دردماوند زنداني مي كند.پس فريدون بر تخت مي نشيند و داد و دهش مي كند.(آموزگار، 1474، ص 53 و 54 – ياحقي، فرهنگ اساطير ، ص 331 – رضي: 1346، ص 400 – 383).

(3) سروش به معني اطاعت و فرمانبرداري و انضباط است.از شخصيتهاي محبوب باورهاي ايران باستان، به شمار مي آيد. او در مراسم آئيني و نيايشها حضور دارد و نيايشها را به بهشت منتقل مي كندو در سرودها به عنوان سرور آئينهاي ديني به ياري طلبيده مي شود، سروش نخستين آفريده اورمزد است كه اورا مي ستايد.سروش روان را پس از مرگ خوشامد مي گويد و از آن مراقبت مي كند. ( آموزگار، 1374، ص 27 – ياحقي، 1369، ص 246 – رضي: 1346، ص 766 - 759)

(4)  بنابر شاهنامه، فريب ديوان را مي خورد و به رغم مخالفتهاي پهلوانان و بزرگان و بخصوص زال و رستم آهنگ مازندران مي كند تا آنجا را فتح كند و بر شاه مازندران ( البته معقتدند كه با مازندران امروزي فرق دارد، برخي سرزميني در هند و برخي آفريقا و در شاهنامه نزديك يمگان در افغانستان است) پيروز شود. شاه مازندران از ديو سپيد كمك مي خواهد ديو سپبد جادو مي كندو چشمان كاوس و همرهانش را تيره مي سازد و لشگر ايران پريشان و پراكنده مي شود. رستم درخان هفتم به محل ديو سپيد مي رودو با او مبارزه سخت وتن به تن مي كند.او را بر زمين مي كوبد و جگرش راكه داروي چشمان كاوس و همراهان اوست ، بيرون مي كشد و به آنها مي رساندو آنها بينايي خود را باز مي يابند ( آموزگار، 1374، ص 62 و 63 – ياحقي: 1369، ص 203).

(5) گرشاسب پهلوان كهن است كه به دورانهاي هند و ايراني تعلق دارد، افسانه هاي مربوط به اين شخصيت پيش از زردشت وارد روايتهاي ديني شده و رنگ زردشتي به خود گرفته است و گونه هاي متفاوت اين روايتها باعث شده است كه زمان و شخصيت گرشاسب در تاريخ اساطيري به آساني قابل تشخيص نباشد. گرشاسب پسر ثريته است.ثريته تواناترين مرد از خاندان سام است و سومين كسي است كه ازميان مردمان كه هوم را مطابق آئين مي فشارد و به پاداش اينكار صاحب دو پسر مي شود. گرشاسب بخشي از فره جمشيد را دريافت مي كند. گرشاسب از پري خناثئيتي در كابلستان فريب مي خورد و به او مي پيوندند و با بي احترامي كه قبلا به آتش كرده بود جزء گناهكاران مي شودو با وجود جاودان بودن ، وقتي نوهين نوراني دردشتي در زابلستان تيري به او مي زند او به خواب فرو مي رود و تا آخر جهان در اين حالت بيهوشي باقي خواهد ماند. پيكر گرشاسب را فروهرها محافظت مي كنند تا در هزاره اوشيدر ماه كه ضحاك زنجير خود را گسست و به آزار آفريده هاي گيتي پرداخت، امشاسپندان و ايزدان بر سر پيكر گرشاسب بروند و او را از خواب بيدار كنند تا او گرز بر ضحاك كوبد و نابودش كند.( آموزگار: 1374، ص 57 و 58 – ياحقي: 1369، ص 363 و رضي: 1346: ص 944 – 905)

(6)  جمشيد در اوستا و يونگهان است، نخستين كسي است كه هوم را مطابق آئين مي فشارد و اين سعادت به او مي رسد كه صاحب فرزندي به نام جم درخشان يا جمشيد مي شود، جم شخصيتي است هند و ايراني و با يمه در هند نخستين كس از بي مرگان است كه مرگ را برمي گزيند.راه مرگ را مي پيمايد تا راه جاودانان را به مردمان نشان دهد، او سرور دنياي درگذشتگان است. جم در طي جابه جائي اسطوره ها، در ايران به شخصيتي بسيار محبوب و محترم تبديل مي شود.در اسطوره هاي ايراني، جم با صفت شيد به معناي درخشان همراه است.در اوستا و در متن هاي پهلوي داراي صفت «زيبا» و خوب رمه (دارنده گله و رمه خوب) است.در متنهاي پهلوي ديني آمده است كه اورمزد نخست به او پيشنهاد مي كند كه آئين مزديسنائي را به جهان ببرد، جمشيد اظهار ناتواني مي كند و آنرا نمي پذيرد اما در مقابل به  اورمزد قول مي دهد كه جهان او را رشد دهدو آن را فراخ سازد از آن پاسداري كند.براي به جا آوردن چنين وظيفه اي اورمزد به جمشيد حلقه اي زرين و تازيانه اي زر نشان مي دهد كه نشان پادشاهي او باشد و بدين گونه جمشيد بر جهان سروري مي يابد.سرانجام جمشيد گناهكار مي شودو فرشتگان حامي جمشيد دست از حمايت او مي كشند و اژدي دهاك (ضحاك) بر او چيره مي شود.( آموزگار: 1374، ص 49 و50- ياحقي: 1369، ص 165- بهار: 1362، ص 165- رضي: 1346، ص 1587 – 1488).

(7) آرش: آرش يا آرخش( Erekhsha) همان آرش شيوا تير است در ادبيات فارسي علاوه بر صفت شيوا تير به كمانگير معروف است. شيواتير ظاهرا همان شيپاك تير پهلوي است كه سخت كمان  و دارنده تير و تيزرو معني مي دهد و از شيواتر ( يكي از سه ايزد بزرگ هندي كه بسياري از صفاتش مانند ايزد تير است) مي باشد، اصل داستان آرش در اوستا است كه با تفصيل بيشتر در مدارك تاريخي ور وايات ديگر نيز نقل شده است.

(8) هاروتو ماروت نام دو فرشته است كه به جهت سرزنش آدميان به گناه، در بابل مدام عذاب مي شوند.بنابر روايات اسلامي پس از آفرينش آدم، فرشتگان سبب تقرب و بزهكاري آدمي را از حق تعالي جويا شدند، خطاب رسيد كه سبب بزهكاري آدميان شهوت است و علت عصمت شما عدم شهوت و به همين جهت ايشان را پاداش دهيم. فرشتگان نيز مدعي آدمي شدند و از ميان خويش سه تن به نامهاي عزا و غزايا و عزازيل را برگزيدند تا بر صورت آدميان به زمين آيند. عزازيل پوزش خواست و دو تاي ديگر، كه هاروت و ماروت لقب يافتند، به وظيفه خويش مشغول شدند و ميان مردم حكم مي كردند.تا اينكه زني را با شوي خصومت افتاد و نام اين زن به تازي زهره و به پارسي بيدخت و به عبري اناهيد بود. حكم به پيش ايشان آوردند.هر كدام جدا جدا بر او دل باختند و با وي قرار گذاشتند، ميان او و شوهرش حكم كنند و هر دو به يك وعده گاه آمدند. در آن ساعت كه آن دو پيش زن بنشستند ، ايزد تعالي فرمان داد تا درهاي آسمان گشاده شد و فرشتگان آسمان فرونگريستند و برگزيدگان خود را مشغول باده نوشي و زنا ديدند و از آن روز باز فرشتگان شفيع مومنان گشتند. اين زن دعايي برخواند و به قدرت اسم اعظم كه از ايشان آموخته بود، بر آسمان شد. ايزد تعالي او را مسخ گرداند و او به ستاره زهره يا ربة النوع عشق و جمال و عيش و عشرت وشادي و طرب مبدل گشت.هاروت وماروت ، پس از گناه در بابل ماندند و به مردم سحر و جادو آموختند. راجع به عذاب آنها برخي معقتدند كه ايندو را در چاهي واژگون آويخته اند تا روز قيامت ( ياحقي: 1369، ص 442).

(9) ارماييل، گرامايل نام يكي از دو شاهزاده ايراني كه براي رهانيدن جان مردم از دست ماران و جلادان ضحاك، خواليگري آموختند و به خورشخانه ي ضحاك رفتندو روزانه يكي از دو تن جوان را كه براي غذاي ماران ضحاك مي بايد كشته مي شدند، مي رهانيدند و به دماوند مي فرستادند و قوم كرد از رها شدگان اين دو تن است. ( رستگار فسايي، 1370، ص 877)

(10) اسنفديار فرزند گشتاسب است.او شخصيت برجسته اي است و پهلواني دلير و شاهزاده اي پرهيزگار، اما با اين همه خواهان تاج و تخت.او نيز همچون رستم هفت خاني را پشت سر مي گذارد. زردشت اسفنديار را غسل داده و به اين ترتيب رويين تن مي شود.براي رسيدن به تاج و تخت پدرش او را به نبرد با رستم مي فرستد و سرانجام در نبرد با رستم شكست مي خورد و كشته مي شود. (آموزگار: 1347، ص 68 و 69 – ياحقي: 1369، ص 84)

(11) در شاهنامه فريدون سه پسر دارد: سلم وتور و ايرج؛ با وجود بدخواهيهاي سلم وتور دختري به نام وَزَك گوزَك باقي مي ماند. فريدون اين دختر را در پنهان مي پرورد و او را به همسري برادرزاده خود پشنگ در مي آورد. از اين دختر، منوچهر به وجود مي آيد كه در ايرانشهر يعني سرزمين ايران به فرمانروايي مي رسد و به كينه خواهي نياي خويش با پهلواناني چون كارن يا قارن كاويان ( پسر كاوه آهنگر) ، سام نريمان، گرشاسب، قباد و ... بر لشگريان سلم وتور مي تازدو آنان را از پاي در مي آورد. فريدون سالخورده منوچهر را به سام نريمان مي سپارد و خود جان به جان آفرين تسليم مي كند. ( آموزگار: 1347، ص 54 – ياحقي: 1369، ص 397).

(12) صخر جنّي (الجن) صخر (صخرالمارد) يا صخره، نام ديوي بود كه از مهتران ديوان ، بر صفت آدمي كه روي شير داشت و هر اندامي از او به حيواني مانند بود. چون سليمان (ع) به آبدست و به روايت ابن اثير به خانه ي يكي از همسران خود رفت و انگشتري خويش به جراده، همسر يا كنيز خود داد بر شكل سليمان بيرون آمده و انگشتري در انگشت كرد و بر تخت سليمان نشست و چهل روز ملك بر اندو هيچكس در آغاز او را باز نشناخت.چون سليمان پيش جراده رفت و انگشتري طلب كرد، جراده گفت: تو ديوي كه خود را بر مثال سليمان كرده اي و او را براند. ديو بر تخت سليمان حكمهايي مي راند كه با حكمهاي سليمان موافق نبود وعلما و حكما مي دانستند كه با تورات مخالف است.تا اينكه آصف بن برخيا بيامد در حجره ها حال سليمان مي پرسيد. ايشان گفتند كه سليمان چهل روز است كه هيچ پيش ما نيامد. پس به يقين دانستند كه آن ديو است. « صخر» كه خود را رسوا يافته بود، انگشتري را به دريا انداخت و خود نيز درد رياها پنهان شد.چون انگشتري به سليمان بازآمد يارانش ديو را بگرفتند و به سنگ و آهن ببستند و به قعر دريا افكندند و تا رساخيز آنجا بماند و يا به قولي « صخرالمارد» را سليمان به كوه دماوند بازداشت و تا قيامت خدا او را آنجا عذاب فزايد. ( ياحقي: 1369، ص 185).

(13) مينورسكي بالاي دهكده رينه را با مندان يكي مي داند. ( 774 p  , 1991  : ENCY CLOPADIA)

(14)  به روايت شاهنامه كيومرث پسر خوبرو و نيرومند و نامجو به نام سيامك داردو در مقابل، اهريمن پسري دارد بدسگال و گرگ صفت كه نسبت به سلطه كيومرث و سيامك رشك مي برد. سروش خبر اين كينه را به كيومرث مي رساند. او سيامك را با سپاهي به مقابله ديو مي فرستد. سيامك با ديو سياه نبرد مي كند. ديو سياه بر سيامك چيره مي شود، چنگ مي زند و جگرگاهش را مي درد. كيومرث از اين خبر دژم و سوگوار مي شود، ولي با ياري هوشنگ ، پسر سيامك به كينه خواهي و نبرد با ديو سياه  مي پردازد. چون هوشنگ بر ديو سياه پيروز مي شود، پادشاهي سي ساله كيومرث به سر مي رسد.( آموزگار: 1374، ص 46 – ياحقي: 1369، ص 263).

(15) به روايت شاهنامه تاريخ اساطيري ايران با كيومرث شروع مي شود. درشاهنامه، كيومرث به جاي پيش نمونه انسان نخستين كدخداي جهان است كه مردمان را مي پرورد و پوشيدني و خورش نو براي آنان پديد مي آورد. سي سال پادشاه  است وهمه در اطاعت او و مردمان كيش او برمي گيرند. سرانجام پس از سي سال پادشاهي  مي ميرد. ( آموزگار: 1374، ص 46).