زبان و فرهنگ مازندراني در كوهپايه هاي دماوند

محسن غلامي

  •  ديباچه

ديواره هاي سترگ البرز كه مواهب خزر را ناعادلانه به سواحل باريك آن سو واگذار كرد.مانع از آن نشد كه مردمان دامنه هاي جنوبي از فرهنگ پوياي كناره هاي خزر برخوردار شوند.باري نسيم شمال وزيدن گرفت و شمه اي از عطر دلاويز فرهنگ مازندراني را به كوهپايه هاي دماوند كشانيد. « عروس مازندري» (1) كه درخواستگاه خود، در بيشه زارها مي گشت و ميان شا ليزارهاي خرام مي چميد و كنار كدوين هالم مي داد، وقتي بدين سو آمد جامه اهالي كوهستان در بر كردو پايه پاي آنها در كوه و كمرها گشت  و چون هواي خوش ييلاق را مناسب ديدو يقين كرد كه آب دماوند از زبان هم شيرين تر است « دماوند او شيرين تر از زوونه – امير» در همانجا ماندگار گشت، ليكن از سختي و صلابت كوهستان قدري به خود گرفت و ماهيت جبلي يافت.

  • پيشينه تاريخي – فرهنگي

منطقه اي كه در تقسيمات كشوري امروز شهرستان دماوند خوانده مي شود. يا بطور قطع بخش عمده آن در گذشته قسمت كوهستاني طبرستان به شمار مي رفته است كه روزگاري سادات مرعشي در آن حكومت داشتند .(2) بحث پيرامون چگونگي پيدايش و ساختاري زباني كه امروزه به گويش مازندراني شهرت يافته است و همچنين خواستگاه اين زبان كه آيا منطقه كوهستاني  طبرستان بوده و يا جلگه هاي كنار خزر، از حوصله اين مقاله خارج است چه؛ غرض از نگاشتن  اين وجيزه معرفي اجمالي زبان و فرهنگي است  كه اكنون بخش وسيعي از منطقه دماوند در حوزه نفوذ آن قرار گرفته است.به هر حال اگر جلگه هاي مازندران را خواستگاه اين زبان بدانيم، قائل بدان شده ايم كه زبان و فرهنگ مازندي به طريقي منتقل شده و به كوهستانهاي دماوند راه يافته است. اينكه انتقال از چه زماني و چگونه صورت گرفته ، مدرك معتبري در دست نيست (3) ولي از اوضاع و احوال گذشته اي نه چندان دور مي توان استنباط كرد كه گردنه هاي گدوك و امامزاده هاشم كه در گذشته نيز مثل حال گلوگاههاي ارتباطي خطه مازندران با ديگر نقاط بوده اند، گذرگاههاي فرهنگي نيز به شمار مي رفته اند كه از طريق آنها  و بوسيله چارواداران و مسافران و رفت و آمدهاي مكرر مردم، انتقال فرهنگي صورت گرفته است. وجود روستاهايي كه در مسير اين دو گردنه مواقع شده اند و اكنون مردم آنها به زبان مازندراني تكلم مي كنند، مي توانند شاهدي بر اين مدعا باشد.

  • قلمرو زبان مازندراني در دماوند

همانگونه كه در سطور پيشين اشارت رفت، روستاهايي كه در مسير گردنه هاي گدوك و امامزاده هاشم و اطراف آنها واقع شده اند، داخل اين قلمرو قرار گرفته است.

از مسير گدوك : كهنك در منتهي اليه شرقي دماوند، آرو ، روستاهاي دشت كوه شامل: يهر، لي پشت، دهنار، مومج و هوير.

سيدآباد درپنجاه كيلومتري گدوك و روستاهاي جنوبي آن: كلاك، مشهد ويدره.

از مسير امامزاده هاشم : دهستان آبعلي شامل: مبارك آباد، آبعلي، قائم محله، سادات محله، كريتون، جورد، وسكاره و ايراء.

محله هاي و روستاهاي شمال دماوند: مشاء، چشمه اعلا، دشتبان، دشتك، احمدآباد، اوره و دشتمزار.

  • مشتركات فرهنگي

هم اينك مردمان قريب سي بخش  و روستاي دماوند نه تنها به لهجه شيرين مازندراني تكلم مي كنند كه همه آداب و رسوم، هنجارها و ارزشهاي فرهنگ مازندراني را از آن خود مي دانند: بانواي «كتولي» مسرور و گاه محزون مي شوند، داستان غم انگيز « طالب» را در سينه دارند (4) و با اشعار « امير» (5) زندگي مي كنند. كمتر زن و مرد ميانسالي را مي توان يافت كه از اشعار حكمت آميز امير چند بيتي را  از بر نداشته باشد و در خلوت خود  زمزمه نكند: امير گِتِه كه، كاهُنِه، رِباط رِكُورمِه، نَقره قَلِمدون، طِلا دِوات رِكُورمه ، شُوء نَخِتي، روزِ راحات رِكُومِه، بَمِردِ روزِ دادو بيداد رِكُورمه ( امير مي گفت كه كاروانسراي كهنه را مي خواهم چه كنم؟ نخفتن شب و راحتي و آسايش هنگام روز را مي خواهم چه كنم؟ فريادو فغان روز مردن را مي خواهم چه كنم؟ يا مرد دهقاني كه از صداي خوشي بهره مند است، آواز سرمي دهد: بِلبِل ميچِكاتِه تَن اتا مثقالِه، تِه مِثقالِ تَن هَمِه فِكر اخيالِه، هَركي عاشِقي نَكردِه و مِردالِه، صَد سال دَئوئه و فِلَكِ حَمّالِه « امير» ( اي بلبل! تن تو مثقالي بيش نيست، اين يك مثقال تن تو نيز همه فكر و خيال است، هر كسي كه عاشقي نكرده باشد مردار است، صد سال هم كه زندگي كند حمال روزگار است.) نوروز خواني نيز سنت ديرينه اي است كه تا ساليان پيش در اين روستاها رايج بوده و دوستداران فراواني داشته است واكنون هم اگر براي نوروز خوانان مازندراني دل و دماغي مانده باشد سري به اين روستاها مي زنند و شورو نشاط بهاري را با كشكولي از اشعار محلي و فارسي در روح و جان مردم تزريق مي كنند: بهار آمد بهار آمد خوش آمد – علي دُل دُل سوار آمد خوش آمد...

  • چاروادارها – مسافران خاموش ديروز

بسي اجحاف است كه صحبت از گذشته و فرهنگ اين ديار باشد و از چارواداري و حال و هواي آن سخني به ميان نيايد. گفته شد كه گردنه هاي گدوك و امامزاده هاشم گذرگاههاي ارتباطي مازندران با نقاط ديگر، خصوصا تهران بوده اند كه در عصر قاجار به علت پايتخت شدن اهميت فوق العاده اي يافته بود.در روزگار قحطي هاي پياپي  و نابساماني اوضاع اقتصادي كشور ، مرداني قانع و سخت كوش از همين روستاها كه جز تهيه حداقل معيشت حظ و بهره اي ديگر از مال و منال دنيوي را خواستار نبودند، با چارپايان باركش به حمل و نقل  بار بين اين دو قطب تجاري ( تهران، مازندران) مشغول بودند.آنگونه كه پدربزرگهاي نسل ديروز گفته اند:

آنها مال التجاره بازرگانان را به همراه بارنامه تحويل مي گرفتند و پس از چند شبانه روز طي طريق به مقصد مي رساندند.از مهمترين مال التجاره ها برنج، ذغال و مركبات بود كه از مازندران به تهران حمل مي شد و در مقابل نفت، قماش و كالاهاي ديگر به مازندران برده مي شد. چارواداران بين راه اطراق مي كردند و شب را در آنجا مي گذراندند.

چارواداران آرويي كه از مسير گدوك آمدو شد مي كردند، منازل بين راه را اينگونه توصيف كرده اند: شوء اول مه منزل فيروزكوهه ، شوء دوم سر خرآباد كوفوئه، شوء سوم عبدالحق روبروئه، شوء چارم نارنج دارگروئه، شوء پنجم بارفروش حجروئه، شوء شيشم با تاجر گفتگوئه. ( يعني شب اول فيروزكوه منزل من است، شب دوم كه به سرخرآباد ( مكاني پايين تر از گدوك) مي رسم هوا طوفاني است، شب سوم زيارتگاه عبدالحق ( در زيرآب) روبروي من قرار دارد، شب چهارم  به جايي مي رسم كه درختهاي نارنج گره بسته اند ( حوالي حاجي كلا) ، شب پنجم به حجره هاي  بارفروش ( بابل، بازار بزرگ مازندران) مي رسم و شب ششم بار را به تاجر تحويل مي دهم و با وي گفتگو مي كنم.

اين مردان آبديده كه در راه بازگشت از مازندران، بار تهران را تحويل مي گرفتند، در سربار قاطر هاي خود مقداري برنج، كدو، مركبات، تخم انار و .. مي گذاشتند و براي اهل و عيال خود سوغات مي بردند، عيال با مقداري از برنج و كدوي سوغاتي كهي پلا ( كدو پلو) مي پخت. با خوردن كهي پلا نيرويي تازه مي گرفتند و به سمت مقصد حركت مي كردند.

به راستي اگر انسان لحظه اي تصوير جاده هاي آسفالته و زوزه تريلرها را از ذهن خود دور نمايدو راه باريكه هاي مالرو را تجسم كند، صداي زنگهاي آويخته بر گردن استرها و هياهوي چاروادارها رامي شنود و اگر اندكي  بيشتر در خيال فرو رود، اين ترانه كه از حنجره خوش الحاني بيرون آمده، به صخره هاي ورسك برخورد نموده وانعكاس آن در برهوت زمان گم شده است، به گوس مي رسد: نِماشُونِ سَرا، مِهَ وَنگِه وِنگَه، دَرشُونِه چارويد از صدايِ زَنگِه، باربَئيرِم ( هنگام غروب است و صداي هاي هاي من! چاروادار مي رودو صداي زنگ مي آيد، كدام چاروادار را به برادري برگزينم و هردم خبر از يار خود بگيرم).

  • ضرب المثل هاي مازندراني

علاوه بر ضرب المثل هاي فارسي كه با تغييراتي در واژگان و ساختار به زبان مازندراني به كار مي روند( آرديش را بيخته، الكش را آويخته = وِنِه آرد اَلِك بَيِّه، وِنِه پَريجِن دار).

ضرب المثل هاي اصيل مازندراني كه سينه به سينه نقل شده اند و همچنين ضرب المثل هايي كه ساخته افراد با ذوق همين روستاهاست در اينجا رايج اند. خصلت طنازي و هنر سخنوري كه به حد اعلا در اين مردم وجود دارد، سبب گشته است مثل خلق شوند كه در نهايت ايجاز بار سنگيني از معني را به دوش كشند: گوبه رسن، آدم به سخن ( اطاعتو فرمان پذيري گاو به واسطه ريسماني است كه در گردنش انداخته اند و با خود مي كشند، در حالي كه حرف شني آدمي تنها با سخن نيكوست).

هَركي كُوهِ مَردِه ( هر كس كه مرد كوه است، مرد دشت نيز هست، كنايه از اينكه مرد هميشه و در همه جا مردم است).

نَرمِ گَندِمِ اَسِّيُو خِراب كَر ( گندم نرم آسياب خراب كن! كنايه از آدم نرم خوي و خوش ظاهري است كه در نهان فتنه انگيزي و آشوبگري مي كند).

و گاه چنان تلخ و گزنده است كه مي تواند پيرمرد صبوري را كه در پناه ديواري از آفتاب زمستاني لذت مي برد خشمگين سازد و از كوره بدر كند.

شِلوار بِمُوساقِ سَر، مِلكمِيت بِمُو دَرِ سَر، اِساشُوني تَكيِه سَر( «از فرط پيري و لاغري» شلوار به سابق پايت رسيده، ملك الموت به در خانه ات آمده، حالا به تكيه مي روي؟) . اين مثل در مورد اشخاصي است كه عمري را به دور از تقوي و طهارت، در معصيت الهي به سر كرده اند و چون به پيري و ناتواني رسيده اند، جانماز آب مي كشند و عابد مي شوند.البته كاربرد اصلي آن هر موردي است كه كار از كار گذشته باشد و شخص به فكر درمان و چاره بيافتد.

در خاتمه از تمامي اديبان، نويسندگان و فرهيختگان كه نظر بلندشان بر اين نوشته ناچيز افتاده است، عاجزانه تقاضا دارد كه نظرات ارشادي خود را براي نگارنده به آدرس ره آورد ارسال نمايند و وي را از ضعف ها و كاستيهاي موجود آگاه نمايند.

ضمن تشكر از حجت الاسلام جناب آقاي رضا حاج آقايي كه در نوشتن برخي مطالب از نظرات سودمند ايشان استفاده شده است. همچنين از آقايان قاسم كوچكي و عيسي سهرابي كه در جمع آوري ضرب المثل ها به نگارنده ياري رسانده اند قدرداني مي شود.

 

پي نوشتها:

1- مازندري : منسوب به مازندران ، مخفف مازندراني (دهخدا) ، عروس مازندري استعاره براي فرهنگ زيباي مازندراني است.

2- تاريخ خاندان مرعشي ، مولف

3- البته نگارنده به مدرك يا نوشته اي دسترسي پيدا نكرده است و خود اذعان دارد كه نيافتن دليل بر نبودن نيست. 

4- جواني آملي بود كه از نامادري خود فرار كرد  و به هندوستان رفت و پدر او در فراقش بي تابي فراوان كرد و برخي مي گويند كه او همان طالب آملي شاعر مشهور سبك هندي بوده است ، به اشعاري كه در فراق او سروده شده و با آهنگ غم انگيزي خوانده مي شود طالبا مي گويند.

5- امير پازواري از شعراي مازندراني زبان كه در منطقه اي بين بابل و بابلسر به نام پازوار در يك قرن پيش مي زيسته و از او يك ديوان اشعار باقي است كه به زبان فارسي هم برگردانده شده است.